سلام .حالت چطوره .گفتم شايد بياي سربزني .مي دوني سخت ترين کار دنيا ديدن بهترين ادم زندگيته ولي اينکه خودتو کنترل کني حرفي نزني خيل سخته .شايد اين روزها بيشتر از هر روز به بودنت نياز دارم حتي براي نيم ساعت که شده ...نمي دونم الان دقيقا کجاي دنيا ايستادي .چقدر حرف هست براي گفتن .,به قول شاعر دوصد گفته نيم کردار نيست..بدونم مي خوني برات مي نويسم ..شايد تو منو گم کرده باشي ولي من سرجام نشستم شايد خميده تر شايد پيرتر شايد کم فروغ تر ولي هستم ..برام پيام خصوصي بزار دوست داشتي -----------------------دوباره بدون تو،تمام آنچه تجربه کردیم را،در خود مرور میکنم...تمام ترانه هایی که با تو شنیدم یا میخواستم با تو عاشقیشان کنم...تمام فیلم هایی که لیست کرده بودم با هم صبحشان کنیم...چقدر خیابان های باران خورده را قدم نزدیم،چه خنده هایی که گوشمان را نوازش نکردو ،چه دست هایی که محکم در دستانم پنهانشان نکردم نمیدانی اولین بار که حجم حضورت را در خود تجربه میکردم چه بهاری را در زمستان وجودم غوغا کردی...و خیابان شبانه ای که برای اولین بار بی تو احساست کردم چقدر چراغانی بوددرست است تصور نبودنت سراپای وجودم را میلرزاند ولی میدانم بدون من ساده تری...خوشحال تر نه ولی آرام تر،حتما آرام تری...زمستان بدون تو سرد است حرفی نیست ،ولی زمستان را با تو بدون تو تجربه کردن نیز عالمی دارد...سردتر ، سفیدتر ،برفی و ابدی...زمستان یک فصل نیست ،عاشقانه ایست که تکرار میشود...
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 2:30